
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم
تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...
و چه زیباست رویای با توبودن![]()

سلام دوستان عزیز،بعد از یه تاخیر طولانی بازم اومدم.
این مطلب رو یه جایی خوندم خیلی خوشم گفتم واسه شما هم بنویسم.
در پایان ازتون می خوام نظرتون رو راجب این مطلب بنویسد. با تشکر از شما
خداوند...
دو روز مانده به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز،تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد
و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و رنجید اعتراض کرد،خدا سکوت کرد. به پروپای فرشتگان و انسان پیچید.خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد.لحظه ای دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،
آنگاه خدا سکوتش را شکست و گفت:اما یک روز دیگر هم رفت،تمام روز را به فریاد و اعتراض
از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقی است،
بیا و لااقل یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت:اما خدایا با یک روز؟با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است
و آنکه امروزش را درنمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که گویی در دستانش می درخشید.
ایستاد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن نگه داشتن این یک روز
چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد
زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید،زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید
می تواند تا ته دنیا را بدود،می تواند بال بزند می تواند...
او در آن یک روز،آسمان خراشی بنا نکرد،زندگی را مالک نشد،مقامی را به دست نیاورد
اما،در همان یک روز،روی چمن خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا کرد و
ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوست نداشتند
از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید،سبک شد
و لذت برد،سرشار شد و بخشید و عاشق شد،عبور کرد و تمام شد...
او در همان یک روز زندگی کرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،
امروز او در گذشت،کسی که هزاران سال زیسته بود...
که نامت را حک کرده ام
هر روز تو را می بوسم
و می بویم
و عاشقانه چشمهایت رو نگاه می کنم
من دستانت را می فشارم
و فردای امید را با چشمانی مشتاق می نگرم
در کنار تو
تو را به جان سپیده،سوسن و شبنم،تو را به ساقه ی گندم
تو را به سوره مریم،تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا
تو را به بارش باران،تو را به آبی دریا،تو را به پاکی کوثر
تو را به قاصدک بی تاب،تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب
تو را به جان شقایق،تو را به لاله ی تب دار،تو را به گرمی آتش
تو را به لحظه ی دیدار،تو را به هق هق آرام و بی صدا
ســوگــند، بــــــــمــــــــان
بمان که گر تو بمانی بــــــــهـــــــار خواهد آمد 
بمان که گر تو بمانی دل زنده خواهد بود
بمان بهانه ی بودن
بمان دلیل سرودن

من هميشه گرماي بدنت و ، آرامش وجودت و كم دارم .
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرومو رو شونه هات
بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه هاي تو مطمين ترين تكيه گاه واسه این دل
عاشقه ...
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و
ببوسمت ...
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو تو
آغوشت بگيري آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بي قرار ...
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلي برخوردم تو كمكم كني آخه
من به جز تو كسي رو ندارم كه دلش برام شور بزنه ...
اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه با تك تك سلولهاي بدنم
عجين بشي.
آرزوي من اينه ميدونم چيز زيادي از خدا خواستم ولي چيكار كنم دله ديگه كاريش
نميشه كرد ...
يعنی ميشه؟ ميشه که يه روز ببينمت؟ ميشه به آرزوم برسم؟ .. به تو كه تمام
زندگيم هستي... تو هم همينو ميخوای. ميدونم...
من بهت ايمان دارم...
و ای کاش می دانستی در این لحظات لب های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم...

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم.
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم..
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر
خـــــــــــــدایـــــــــــــــــا
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟
یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟
خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری.
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟
کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند.
الان میخوام ساکت بمونم .. لحظه شماری میکنم تا لحظه ی مرگم برسه... تنها چیزی که میتونه آرومم کنه...

اینم وبلاگ بهترنی نظر گر چه دیگه سودی نداره چون به روز نمیشه
زیرا تو زندگی من هستی وانگیزه آن نیز تو هستی
یادت هست در آن شب تاریک مرا تنگ در آغوش گرفته بودی و برایم از عشق جاودانگی یمان می گفتی
و من با نیرویی که از دل مهربان تو خارج می شد و بر قلبم اصابت می کرد جانی دوباره می گرفتم
در آن شب که جز خدا و من و تو دیگری نبود...به خود جرات دادم که لبان زیبای تو را ببوسم
و من در آغوشت بودم و تو با گرمی عشقت به من جانی دوباره می دادی
باید اعتراف کنم که من تو را،نه فقط دوست دارم بلکه می پرستم!
ای محبوبم من چه قد خوشبختم که عاشق چون تو شده ام
با من بگو که چگونه تن و جانم را در کنار تو و برای رضایت قلبت بسوزانم
دیگر این زندگی دور از تو برایم جز قبرستانی بیش نیست
تو را به حرمت عشقمان سوگند اجازه بده در کنارت باشم![]()
تمام غم من با تبسمی که گوشه لبان تو نقش می بندد از میان می رود
و تمام نشاط زندگی من با کوچک ترین گرد غمی که بر سیمای جذاب تو بنشیند محو می شود
هیچ گاه هیچ قدرتی قادر نخواهد بود که عشق تورا در هیچ زمانی از قلب من از میان برد.
امشب دلم آرزوی ترا دارد
همخوابه با اندوه و حسرت
آرزوی هرم نفسهای گرمت را دارم
و سخنانی که مرهم چندین و چند ساله من باشد
نجواکنان با خدای خویش
همچنان ترا می جویم
........
یادت هست
نازنین!
مهربانیم را
دستهایم را
زندگیم را
به تو می بخشیدم
اما تو .............
با چشمانی بسته چه سخت از کنارم گذشتی.
........
چشم می نهم و منتظر میمانم
تا شاید
یک بار دیگر در خواب و رویا ترا ببینم
از تو هیچ نمیخواهم نازنین
دیگر ملالتی هم در کار نیست
فقط به من بگو
بار کدامین گناه را به دوش میکشم
به من بگو خطا کار کیست؟
چشمهای تو یا دل من ؟!

می دونی؟
یه اتاق باشه گرمه گرم....روشن روشن.....تو باشی من باشم
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید .....من تو رو بغل کنم تو نترسی....
که سردت نشه .....که نلرزی...
منم امدم نشستم جلوتو بهت تکیه کردم...
با پاهات محکم منو گرفتی...دوتا دستاتم دورم حلقه کردی...
بهت میگم چشماتو می بندی؟ میگی اره...
بعد چشماتو میبندی... بهت میگم برام قصه میگی؟؟
تو گوشم؟
میگی اره ..بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...
یه عالمه قصه طولانی بلند که هیچ وقت تموم نمیشن
می دونی؟؟
می دونی میخوام رگ بزنم...
رگ خودمو...
مچه دست چپمو...
یه حرکت سریع
یه ضربه ی عمیق
بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم..
تو چشماتو بستی
نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم!
نمیبینی که سریع می برم
نمیبینی خون فواره میزنه....
رو سنگایه سفید...
نمی بینی که دستم می سوزه...
تو داری قصه میگی دستامو میزارم رو زانوم
خون میاد از دستم..
میریزه رو زانومو از رو زانوم میریزه رو سنگا
با سر انگشتم روی سنگ ها می نویسم
دوستت دارم تا آخرین نفس
ولی چاره ای جز این نداشتم
حیف که چشمات بستست و نمی تونی ببینی...
تو بغلم کردی..
میبینی که سرد شدم..
محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم
میبینی نا منظم نفس می کشم
تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفته
میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم
میبینی دیگه نفس نمکشم
چشماتو باز میکنی میبینی من مردم
می دونی؟؟
من میترسیدم خودمو بکشم
از سرد شدن..
از تنها مردن..
از خون دیدن..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود اروم اروم
گریه نکن دیگه..
من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم... بگم خوشگل شدیا...
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
گریه نکن دیگه خب ما که هیچ وقت به هم نمی رسیدم
پس این عشق بازی مون رو با گریه تموم نکن
دل نازکم... نشکونش ....خب!
من برای اولین و آخرین بار
توی آغوش تو جون دادم
من به آروزم رسیدم، اما تو حلالم کن

مدت هاست بوی کهنگی گرفته ام...مانند همه ی آن نامه هايی که برايت نوشتم و نا خوانده ماند...مانند همه ی آن شعر هايی که برايت سرودم و نا نوشته ماند...ديگر حتی قلمم نيز تن شکسته ام را باور ندارد و به ياری ام نمی آيد...واژه ها از من فرار می کنند و درد ها و رنج های اين زندگی تلخ با سرعت بيشتری به طرفم هجوم می آورند...من فقط از تو می خواهم که بيايی و کبوتر غمی را که در چشمانم لانه کرده پر دهی...می خواهم بيايی و نگذاری که تقويم زندگی ام بی حضور تو و بدون عطر وجود تو خط بخورند...می خواهم بيايی و با گرمای وجودت فضای سرد اين سکوت را ويران کنی...می خواهم بيايی تا من بار ديگر بهانه ای برای بيرون آمدن از حصار تنهايی هايم داشته باشم...
دلم هوایش می کند
شاید هنوز یک بوسه در لبهایش باقی مانده باشد
و کس چه می داند و
چه بسا آن بوسه را برای من نگه داشته باشدش
شاید هنوز یک آغوش در سینه اش باقی مانده باشد
کس چه می داند و
چه بسا آنرا برای من نگه داشته باشدش
آنقدر کار کشیده از دلش
رنگی نمانده بر آن
درونش خالی از هزاران پر شده است
و با این همه،دلم هوایش می کند...

ما دو قلبيم
كه راهشان را از ميان هر چيزي و در فاصله هاي دور پيدا مي كنند
و بهم مي رسند
قلبت رو بگشا و اجازه بده به آن وارد شوم
چون هر لحظه با تو مثل روياييست كه به حقيقت مي پيوندد
اگه یه روز ببینمت چشمانم مثل دریا روشن و زیبا
بغض تو گلوم رها، دست هاي بسته ام باز ميشه
اگه يه روز ديدمت بهت ميگم:مجنون،سرگشته،آواره و سرگردانتم
قطره اشكي جاري روي گونه هاي تو هستم
اگه مي خواي ازت دور نشم پلك نزن كه غيب ميشم
اينو بدون كه هيچ كس جز تو نمي تواند اندوه رو از من جدا سازد
و مرا از شادماني و عشق لبريز سازد

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم![]()
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم![]()

دلم برایت تنگ شده و تو نمیدانی
هر شب به یادت اشک میریزم و تو نمیدانی
خوابت را میبینم که هستی مثل همیشه اما تو نمیدانی
دوستت دارم و تو نمیدانی
آری نمیدانی و نمیخواهم بدانی
نمیخواهمت اما هستی و لحظه به لحظه در تمام ثانیه هایم جریان داری
و من بیتابانه تو رو پس میزنم و به خود میگویم
بگذار او هم بسوزد و عذاب بکشد.......
تو مرا دیوانه کردی پس حق دارم بگویم نامردی
دلم برای شنیدن صدایت لک زده
هر بار پیغامت را گوش میدهم که با بغض گفته ای دوستت دارم
و دلم هزار تکه میشود و باز میگویم بگذار عذاب بکشد
اما انصاف نیست نامرد ببین با زندگی من چه کردی
عاقبت دیوانه ام کردی.....


اينم آهنگ اسكله با صداي محسن يگانه كه خيلي نازه
به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد...از تمام مردمان بی رحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت....من با تو هستم...من تو هستم... من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد و خنده های مترسک های بی جان را خواهم کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......
پیش نگاه عاشقت،چشمامو قربونی کنم؟
اجازه می دی تا ابد سر بذارم رو شونه هات؟
روزی هزارو صد دفه،بگم که می میرم برات؟
اجازه می دی که بگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنم،درد بهانه هام تویی؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی؟
ستارتم اینو میگه،که تو،تو اقبال منی؟
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهای صورتیم،خودم رو با تو ببینم؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تو خواب تو؟
اون عکسی که با هم داریم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم،بریم بهشت؟؟؟
کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما سرنوشت
اجازه هست پناه من گرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم،دیگه فراموشت بشه؟
اجازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟
گول گلا رو نخورم،محو ستاره ها نشم؟
اجازه ی تو دست تو،اجازه من دست تو
خنده ی من خنده ی تو،شکست من شکست تو

اگر شما بوديد چه ميكرديد ؟!
آقاى جك حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت براي استخدام جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى جك سين جيم بكند ، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى ، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد ، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس ، به انتظار رسيدن اتوبوس ، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر ، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد ، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد ؟؟پير زن بيما ر؟؟ دوست قديمى ؟؟ يا آن دختر زيبا را ؟؟ "
جوابى كه آقاى جك به مدير شركت داد ، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى ، برنده شود و به استخدام شركت در آيد .
راستى ، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟ 
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند ، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند.

در پايان آرزو مي كنم كه توي سال جديد پله هاي موفقيت
و ترقي رو يكي يكي طي بكشيد(ببخشيد طي كنيد)
به اميد روزهاي طلايي در سال جديد![]()
موفق باشيد و هميشه عاشق
يا علي![]()
![]()
![]()
میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد !
دلم میخواهد لحظه ها و ثانیه ها تند تر از همیشه سپری شوند و
لحظه ای که روزها آرزوی آن را داشتم فرا رسد...
لحظه دیدار ، یک لحظه رویایی و فراموش نشدنی...
نفسی تازه ، دلی عاشقتر از همیشه و آرزویی که به حقیقت پیوسته است...
میشمارم تک تک ثانیه ها را ، مینشینم به انتظار طلوعی دیگر
به امید دیدن تو ، به امید رسیدن به تو و به امید بودن تو در کنارم زنده ام ...
میگذرد لحظه های عاشقی ، لحظه هایی که با دوری همراه هست و با فاصله هم صداست !
کاش خورشید طلوعی دوباره در آسمان ابری و دلگرفته دلم داشته باشد....
به انتظار خورشید و به انتظار لحظه دیدارت خواهم نشست ای بهترینم!

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم
دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی
مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من بيايي

به زیر باران می روم وفریاد میزنم،تا صدای فریادم با فریاد آسمان یکی شود
به زیر باران می روم تا ناله های دلم با ناله های باد یکی شود
و کسی شاهد شکستن روح خسته ام نباشد.
به زیر باران می روم وتکیه به همان درخت بید مجنون کنار جاده که یادگاری هایمان
را روی آن می نوشتیم به انتظارت خواهد ماند
تا به زیر هر یک از قد مهایت گل سرخی بگذارم
می دانم خواهی آمد و دستان سردم را در دستان گرمت خواهی گرفت
تا با هم به سرزمین آرزوها برویم.

دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم ؛
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛
كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛
كسی كه دوستش دارم
تا ابــــــــد ؛
تا خود خداونــــد!

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم واست سواله واسه تو گریه ی دردم
می گذری از منو میری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
می گذری از منو میری باز سراغتو می گیرم
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه،سهم من اشک که بریزم
تو رو محض لحظه هامون،نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم،تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرا،نفسامی که هنوزی
تو رو محض لحظه هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه،بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار،واسه چشمات گریه می کرد

به کدامین سو، به کدام جهت باید بروم؟که اضطراب و نگرانی تو رو احساس نکنم
تا دمی بیاسایم وفارغ از دنیا به تو بیاندیشم
به کدامین راه باید بروم
که در انتهای آن دستهای تو وآغوش تو جایگاه جاودانگی باشد
به کدامین مسیر باید بروم که تو را در خود احساس کنم
تو را از کسی می خواهم که تو را به وجود آورده
تو را از کسی میخواهم که از اعماق دلم با خبر است
آری فقط تو را می خواهم و در مقابل خواسته ام
کاری جز بالا آوردن دست هایم به سمت او
و تضرع و التماس از من بر نمی آید

