به انتظار آمدنت درمانده ترینم
به خود میگویم:گر بودی اینجا چه میکردم؟
چگونه در آغوش میگرفتمت
با کدام کلام میگفتم:با من بمان
در رویایم میبینم
تو را در حالی که دست در دستم داری
و سر بر شانه ام،موهای افشانت را میبویم
و چه آشناست این نفس، بوی خوش زندگانی
به کالبد خسته ام می وزد،مانند آبی بر کویر
بر جان تشنه ام می بارد،و میگویمت دوباره :
شب را با من بمان،بیا دست در دست یکدیگر
تا صبح بخوابیم
با هم روحی واحد در دو جسم،در درازی شب
برایت از تنهاییم می گویم
و شانه هایت رو با اشک هایم می شویم
تا بدانی بی تو چه هستم و چگونه میگذرانم
چشمهایم را میبندم و تو را میبویم
و این است لحظه ناب دوست داشتن
روزي دگر ز راه ميرسد خلوت شب با هم بودن
را دوباره ازم ميگيرند
ميروي ...بگذار باور كنم كه بودي،
بگذار باور كنم كه برميگردي
بگذار با رويايت خوش باشم،بگذار با آن نفس بكشم
بازهم در انتظار شبي دگر،خواهم ماند،خواهي آمد..
اميدم را نااميد مكن،پس بگذار ببويمت و مستي گيرم
تا شبي دگركه باز آيي،بيا كه خسته ترينم
بيا كه تنهاترينم ...بیا![]()
![]()
